چشم شکلاتی

پنجشنبه بیست و ششم تیر 1393
بچه ام عاشق ِ چشم ِ شکلاتی شده ام
پا زمین کوب ِ لب ِ آب نباتی شده ام

بس که این عشق درآورده به زانو من را
چند وقتی ست که دلبسته ی ِ تاتی شده ام

خنده های ِ تو به من سرکشی آموخته است
بی جهت نیست که شورشگر و خاطی شده ام

زیر ِ بازارچه چون قیصر ِ چاقو در دست
خسته از اینهمه دلتنگی ِ لاتی شده ام

حالی ام نیست فقط دست ِ تو را میخاهم
گم در این شهر ِ شلوغ ِ قر و قاطی شده ام

فکر ِ من نیستی و من به تو می اندیشم
دلخوش ِ حس ِ قشنگ ِ تله پاتی شده ام!

جای ِ دوری نرود یا به کسی برنخورد
دختر ِ خان! تو ببخشم که دهاتی شده ام

قرعه ی ِ من به تو هرگز نرسیدن افتاد
من که قربانی ِ بغض ِ طبقاتی شده ام

"شهراد میدری"

 

نمی بخشم

شنبه چهاردهم تیر 1393
تو را بخاطر زیبایی ات نمی بخشم
به قد و قامت رعنایی ات نمی بخشم

تو را که شرشر جام شراب در چشمی
برای اینهمه گیرایی ات نمی بخشم

بهار غرق شکوفه! چه کرده ای با من؟
تو را به رسم شکوفایی ات نمی بخشم

هزار سال جنون گریه های صحرا را
قسم به حضرت لیلایی ات نمی بخشم

شبی که ماه شدی تا دل مرا ببری
به موج مخمل دریایی ات نمی بخشم

تبر تبر مژه برهم نکوب چون جان را
به ضربه های تماشایی ات نمی بخشم

نیامدی که بدانی چقدر دلتنگم
تو را به جرم شکیبایی ات نمی بخشم

هراد میدری"

(دوستان نازنینم! از اینکه وقت نمیکنم به وبلاگهایتان سر بزنم از شما پوزش میخاهم، همه تان را دوست دارم و در قلب منید.)

 

عشق قدیمی

چهارشنبه چهارم تیر 1393
ایوان و غروب و قمر و فاخته باشد
قالیچه ی ابریشمی انداخته باشد

قوریّ گل سرخ و سماور، دو سه فنجان
حافظ به غزلخانی پرداخته باشد

هی نم نم باران و سرانگشت به شیشه
هی باد به هر خاطره ای تاخته باشد

کالسکه ای از خش خش هر برگ بیاید
یک باغ به لبخند تو دل/باخته باشد

تو فکر کنی اینهمه سالی که گذشته ست
شاید که تو را آینه نشناخته باشد

او لب نگشاید به گله، کنج همین قاب
یک عمر فقط سوخته و ساخته باشد

ای وای از این عشق قدیمی و از این شعر
شعری که مرا یاد تو انداخته باشد

"شهراد میدری"

 

نمایشگاه کتاب تهران

یکشنبه چهاردهم اردیبهشت 1393
درود بر همگی دوستان بزرگوارم
با سه کتاب در بیست و هفتمین نمایشگاه بین المللی کتاب تهران، میزبان گامهای مهربانانه ی شما خوبان و یاران همیشگی خاهم بود:

کتاب نخست: شکوفه زیر چاپ سنگ/ انتشارات داستان سرا 88/ شبستان، راهروی 15غرفه 30
کتاب دوم: انگور در رگ های شعر/ انتشارات فصل پنجم 90/ شبستان ، راهروی 23 غرفه 24
کتاب سوم: امپراتور فراموش / انتشارات فصل پنجم 93/ شبستان، راهروی 23 غرفه 24


خاک پای همه ی دوستداران شعر: شهراد میدری
 

کما

پنجشنبه پانزدهم اسفند 1392
عشق وا/بستگی پنجره هایی ست که نیست
باز/دم های نفس/گیر هوایی ست که نیست

آه از دست اتاقی که تو را کم دارد
گوشه تا گوشه ی آن خاطره هایی ست که نیست

سایه ی خسته ی لم داده به دیوار عزیز !
"سرد" گاه از دهن افتادن چایی ست که نیست

با من احساس غریبی نکن و راحت باش
"تو" ضمیر خودمانی "شما"یی ست که نیست

پشت این شیشه ی بارانی اگر باد وزید
گوش خاباندن امشب به صدایی ست که نیست

چشم بسته به تو و فاصله می اندیشم
بغض، سرخورده ی بی چون و چرایی ست که نیست

تو نفس هستی نه این نفس مصنوعی
شوک من یک ریه سرشار هوایی ست که نیست

سُرمم ! گریه نکن من که کنارت هستم
گریه حسرت شدن "کو" و "کجا"یی ست که نیست

هرچه هی هیچ نمی گویم باز این دکتر
ناامید از زدن نبض رهایی ست که نیست

نه پرستار ! نکش ملحفه بر روی سرم
عشق، دلواپس "من" ماندن "ما"یی ست که نیست

سایه خاموش نزن حسرت آغوش مرا
این قلم مو کدر از رنگ خدایی ست که نیست

ساعت از تیک که افتاد به تاکش برگرد
جنس گهواره ات از چوب عصایی ست که نیست

آی ! هذیان نگو این قدر سکوتم کافی ست
درد، بی حوصله از پرت و پلایی ست که نیست

متوقف شده انگار قطــــــــــــــــــــــــــــــار اما آه..
حق هر قلب که رفته به کما ایســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت که نیست


*شهراد میدری*

(دوستان گلم از اینکه به دلیل کمبود وقت نمی توانم به وبلاگی سر بزنم از تک تک شما نازنینانم پوزش میخاهم، همه تان را دوست دارم و در قلب منید.)
 

شهبانوی کندوهای کوهستان

سه شنبه ششم اسفند 1392

نتا نت های مضرابی و با سنتور میرقصی
خودت ماهی و داری همچنان ماهور میرقصی

شلال مویت ابریشم رسیده تا کمرگاهت
رها از پیله چون پروانه ای در نور میرقصی

عسل چشمی و شهبانوی کندوهای کوهستان
که شهدا شهد بین آنهمه زن/بور میرقصی

نه تنها من که میگردد به دورت دامن چین چین
تو حق داری که این گونه به خود مغرور میرقصی

عروس شاه ماهی هایی و یک شب به شوق من
دل از دریا بریده، باله زیر تور میرقصی

شراب از منحنی طرح اندام تو میریزد
خمارم میکنی از بس که هی انگور میرقصی

شدم مشکوک از دست تناقض های رفتارت
تو که این قدر شیرینی چرا با شور میرقصی؟!

زبانم بند آمد از بلندای بلورینت
تتن تن عشوه میریزی تتن تن/بور میرقصی

بدون هیچ مرزی شد حسابم پاک پاکستان
چه خوش اقبالم از این که چنین لاهور میرقصی

تو شاید دختر بهرامی و بعد از هزاران سال
کمند افکن به طرح خط خطی گور میرقصی

شب بارانی و این سوی شیشه.. قهوه ات یخ کرد
تو آن سو همچنان بارانی و هاشور میرقصی

من اصلن هیچ، واژه واژه های این غزل هم هیچ
خودت آیا نمیلرزد دلت اینجور میرقصی؟

"شهراد میدری"


مانند همیشه در فیس بوک به روزم و میزبان مهرورزی های شما خوبان و همراهان همیشگی
https://www.facebook.com/shahrad147



 

زهرمار و عسل

سه شنبه ششم اسفند 1392



تو غلط میکنی این گونه دل از ما ببری
سر خود آینه را غرق تماشا ببری

مرده شور من ِ عاشق که تو را میخاهم
گور بابای دلی را که به اغوا ببری

چه کسی داد اجازه که کنی مجنونم؟
به چه حقی مثلن شهرت لیلا ببری؟

به من اصلن چه که مهتابی و موی تو بلند
چه کسی گفته مرا تا شب یلدا ببری؟

بخورد توی سرم پیک سلامت بادت
آه از دست شرابی که تو بالا ببری

زهر مار و عسل، از روی لبم لب بردار
بیخودی بوسه به کندوی عسلها ببری

کبک کوهی خرامان! سر جایت بتمرگ
هی نخاه اینهمه صیاد به صحرا ببری

آخرین بار ِ تو باشد که میایی در خاب
بعد از این پلک نبندم که به رویا ببری

لعنتی! عمر مگر از سر راه آوردم
که همه وعده ی امروز به فردا ببری

این غزل مال تو، وردار و از اینجا گم شو
به درک با خودت آن را نبری یا ببری


"شهراد میدری"

(دوستان گلم! از اینکه وقت نمیکنم به وبلاگهایتان سر بزنم از شما پوزش میخاهم، همه تان را دوست دارم و در قلب منید)

خداحافظ گلم

سه شنبه بیست و دوم بهمن 1392
بخور مادر ! بخور از قطره های آخرین شیرم
ببخش از اینکه دیگر توی آغوشت نمی گیرم

فدای دستهای کوچک و روی گِل آلودت
فدایت طفل معصوم و بدون هیچ تقصیرم

از این که نیستم دیگر کنار بی کسی هایت
نمیدانی چه غمگینم، نمیدانی چه دلگیرم

نمیدانم تو را دستی نوازش میکند یا نه
نمیدانم چه خاهد شد پس از اینها که می میرم

دو پلکم خیس و خون آلود افتاده ست روی هم
صدای گریه ای می آید از آن سوی تقدیرم

دلم خون است دلبندم! هزاران درد و غم دارم
از این دنیای پر از سفره ی خالی چه جان سیرم

هوای سربی آکنده ست از باروت بیرحمی
شقایق های پر داغند جای زخم هر تیرم

نمانده فرصتی باید به ناچاری از اینجا رفت
صدایم میزند یک سایه ی غمگین، شده دیرم

خداحافظ گلم! طاقت بیاور این زمستان را
شکوفه میزند آزادی از خاک اساطیرم


"شهراد میدری"

 

بزن باران سه تاری..

شنبه بیست و یکم دی 1392

ته جنگل قراری پشت شیشه

گل سرخ اناری پشت شیشه

دو فنجان قهوه و یک کلبه ی دنج

بزن باران! سه تاری پشت شیشه

"شهراد میدری"

(از سروده های کتاب سوم زیر چاپم: "امپراتور فراموش" )


 

کافی نیست؟

پنجشنبه دوازدهم دی 1392
بی شرف! اینهمه زیبا شدنت کافی نیست؟
در دل هر غزلی جا شدنت کافی نیست؟

آینه آینه تالار ِ فریبایی ِ توست

هر طرف محو ِ تماشا شدنت کافی نیست؟

اینهمه سیب نچین حضرت ِ خاتون ِ شگفت!
نقش ِ تکراری ِ حوا شدنت کافی نیست؟

هر که یکبار تو را دیده شده مجنونت

رحم کن بانو ! لیلا شدنت کافی نیست؟

گفته بودند پریناز، نگفتند اینقدر

مایه ی ِ رشک ِ پری ها شدنت کافی نیست؟

لعنتی! ماه نشو، اینهمه شب قصه نگو

شهرزاد ِ شب ِ یلدا شدنت کافی نیست؟

ملکه! اینهمه سرباز ِ عسل ریز بس است

شهد ِ کندوی ِ غزلها شدنت کافی نیست؟

آی پروانه ترین پیرهن ابریشم ِ رقص!

دشت تا دشت شکوفا شدنت کافی نیست؟

موشرابی ِ لب انگوری ِ چشم الکل ِ مست!

پیک ِ هر بی سر و بی پا شدنت کافی نیست؟

دست بردار از این دلبری ات یعنی چه

هر طرف ورد ِ زبانها شدنت کافی نیست؟

من که هر ثانیه ای بی تو برایم قرنی ست

در دلی تنگ چنین جا شدنت کافی نیست؟

خسته ام می روم از بندر، توفانی کاش

مرد ِ آواره ی ِ دریا شدنت کافی نیست؟

"شهراد میدری"

در فیس بوک نیز مانند همیشه میزبان گامهای مهربانانه ی شما خوبانم.

https://www.facebook.com/shahrad147